نمیدونم بعد از چند وقت دارم زحمت باز کردن این صفحه رو به خودم میدم که بنویسم! اما خوب اینکه الان باز شروع کردم یه نوشتن مثل خیلی دفعات دیگه احتمالا به خاطر اینه که احساس بحران می کنم! نشونش هم اینه که موقع هایی که از خواب پا میشم، ناراحتم که از خواب پا شدم! از خوابیدنم انرژی ای نگرفتم. خوابیدنم یه بهانه، یه ترفند بوده برا اینکه یه دو ساعتی نباشم. حس نکنم... بگذریم از خواب دیدن. اکثر اوقات نعمته...
خنده دار اینجاست که دقیقا تو همین موقعی که یک بغض دائمی ته گلومه، ملت مییبیننم و احساس می کنن که شادم، که پرانرژی ام، که اصلا چه بسا بگن خوش به حالمه...
اصلا هم شکایتی نیست. اصلا حق شکایت نمی بینم. بعد از 6 سال!!!!!!! اما یک چیزایی از گذشته میان گریبان ِ آدم رو می گیرند که...
دارم فکر می کنم توی همه ی این سالها خالص بودم، شفاف بودم. حتی تو اشتباه کردن هام!
یعنی اشتباه هام اصلا موجه نیست؟!؟!
شاید همه ی زندگیم یک پازلی ِ که همه چیزش به همه چیزش میاد! فکر کنم کلن همه ی آدم ها همین طورن که همه چیزشون به همه چیزشون میاد...
اگر الان اینم برا خاطر اینه که اون موقع اون بودم...
اگر اون موقع اون بودم برا اینه که بچه تر که بودم فلان چیز بودم...
و همه ی اینا زنجیروار به هم متصلن. علت و معلول ِ همه دیگه و تحت تاثیر 1001 فاکتورن...
اگر بچه یی بودم که متفاوت بودم،
اگر نوجوونی بودم که پر از هیجان بودم،
اگر الان که جوونم که آروم ترم اما همچنان پرانرژی, ولی این دفعه کم اشتباه، خیلی خیلی کم اشتباه باز هم معلول همون چیزهایی هست که قبلا یوده...
میشه لطفا 6 سال پیشم قابل ِ اغماض باشه؟ فراموش بشه... حتی بشه بهش احترام گذاشت چون به خاطرش من الان اینم؟!
و چون به خاطرش چند سال اون بودم؟!
از کینه می ترسم...
از لحن ِ صدای خشک و سرد و بی تفاوت بیشتر از صئای عصبانی می ترسم...
از کسی که سکوت می کنه و ناراحتیش رو نگه می داره می ترسم...
فرااااااااااااوووووووووووووون ناراحتم...
6/02/2009
4/18/2009
بعد از مدت ها ...
اما گمون نکنم خیلی بنویسم. تا یه مدت فقط یه سری عکس هایی که دوست دارم رو به صورت بدون ِ شرح میگذارم و موضوعاتش هم هیچ ربطی به هیچ چیز نداره. ممکنه پوشاک باشه، یا خوراکی، یا معماری، یا هر چیزی...
برای شروع... یه کم معماری :)
البته ببخشید که سورس ِ عکسها مشخص نیست. بیشتر ِ اینا از لابه لای عکسای ذخیره شده روی هاردم هست که الان دیگه هیچ ایده ای ندارم از کجا اومده!
اما گمون نکنم خیلی بنویسم. تا یه مدت فقط یه سری عکس هایی که دوست دارم رو به صورت بدون ِ شرح میگذارم و موضوعاتش هم هیچ ربطی به هیچ چیز نداره. ممکنه پوشاک باشه، یا خوراکی، یا معماری، یا هر چیزی...
برای شروع... یه کم معماری :)
البته ببخشید که سورس ِ عکسها مشخص نیست. بیشتر ِ اینا از لابه لای عکسای ذخیره شده روی هاردم هست که الان دیگه هیچ ایده ای ندارم از کجا اومده!
3/01/2009
شايد رفتم از اينجا. يعني دارم فكر مي كنم كه شايد بايد بروم از اينجا. شايد هم نرفتم ولي ديگر هم ننوشتم. شايد دوباره بروم سراغ همان صورت كلاسيك نوشتن كه قلم بود و كاغذ. تازه، هم اين نوشته ها، هم اين صفحه ي الكترونيكي زيادي خيانت كرده است تا همين جاش هم.
كسي هم كه نمي خواند
شايد هم برگشتم و نوشتم. شايد هم يكهو سيب ِ رو هوا يك چرخي زد و متوجه شدم كه همه ي اين خيالاتي كه همين الان توي ذهنم است يك خيال ِ باطل است.
پ.ن. زيادي شريكتان كرده ام تا همين جاش هم. نه؟
كسي هم كه نمي خواند
شايد هم برگشتم و نوشتم. شايد هم يكهو سيب ِ رو هوا يك چرخي زد و متوجه شدم كه همه ي اين خيالاتي كه همين الان توي ذهنم است يك خيال ِ باطل است.
پ.ن. زيادي شريكتان كرده ام تا همين جاش هم. نه؟
بعضي چيز ها واقعا بي اهميت هستند. اما گاهي اين "بي اهميت" ها بعد از يك سري صحبت ها و از آدم هايي سر مي زند كه ديگر نمي تواني بگويي مهم نبود، اين طور موقع هاست كه ديگر فقط شانه هايت را بالا نمي اندازي، يك غمي هم مي آيد مي نشيند گوشه دلت. براي خودت تعبير مي كني و تفسير مي كني و فكر مي كني و ...
و در نهايت با خودت فكر مي كني نكند يك جاي كار را رو دست خورده باشي! پازل مي چيني كنار هم، ...نتيجه خوب نيست. اصلا خوب نيست.
يك نگاهي به اطراف مي اندازم و مي بينم چه همه چيزي است كه دلم برايشان تنگ شده باشد.
امروز يك چيزي را متوجه شدم!
اينكه اين اواخر اين همه خودم را محدود كرده ام نه سخت بوده و نه ناخواسته و از روي مصلحت! خودخواسته بوده، خوب بوده، از وضعيت جديدم حتي فراوان لذت برده ام.
اگر به زور بود و از روي مصلحت انديشي، نمي كردم، نمي خواستم. آزاده تر از اين حرفهام كه اين طور اسارت ها را قبول كنم. براي همينست كه اگر بدانم كسي از روي مصلحت انديشي و محض تنها خاطر من و نه لزوما خاطر خودش دارد كاري را انجام مي دهد، قضيه برايم بغرنج مي شود.
چرا همه ي اين چيزها منتظر مانده بودند كه همگي با هم بيايند جلوي چشمم؟!؟!؟!
دارم ناراحتي ام را تخمين مي زنم. حتي مسخره است كه دارم روي يك چيز ناخودآگاه تصميم گيري مي كنم كه چقدر ناراحت باشم. آدم هيچ وقت نمي تواند تصميم بگيرد چقدر ناراحت باشد. اما تلقين كه مي تواند بكند.
شايد ايراد من اينست كه هميشه براي قوانين طبيعت استثنا قائل مي شوم
2/28/2009
چقدر حاضريم فقط و فقط محض خاطر يك نفر تغيير كنيم؟
از من بپرسيد مي گويم نمي توانم به خاطر ِ كسي تغيير كنم. اما اگر به نظرم آدم ِ فوقالعاده اي باشد، نتيجتا نظرياتش هم به نظرم فوق العاده مي آيد و در نهايت دلم مي خواهد خودم را با آنها منطبق كنم، نه چون آن آدم آنها را دوست دارد، چون حالا ديگر خودم هم آنها را دوست دارم
جديدن چيزهايي برايم ارزشمند شده اند كه قبلا به نظرم ارزشمند نبوده اند. شايد با گذشت زمان به چيزهاي ديگري هم علافمند شوم كه قبلا در مخيله ام هم نمي گنجيد!
مي دانيد اسم اين چيست؟ هماني كه مي گويند بازي روزگار!
نگوييد دليلش اينست كه به اندازه ي كافي به خودم اعتقاد ندارم و آدمي هستم كه خودم را با هر شرايطي وفق مي دهم و همرنگ جماعت مي شوم و در افكارم اصيل نيستم و پايه ي فكري ام مشكل دارد و ...
نگوييد كه مي زنم توي ملاجتان! هيچ هم اين طور نيست. دقيقا برعكس است! در طول زندگانيم هميشه تاثير گذار بودم ام تا تاثير پذير. اما گاهي، گاهي، آدم آنقدر خوش شانس است كه يك نفري مي آيد سر راهش كه پر از تاثيرات خوبست. كه حالا، بعد از اينكه خودت توانسته اي خيلي ها را از جايشان جا به جا كني، حالا يك نفر قدرتمند پيدا مي شود كه تو را از درجا زدن خلاص كند و كمي جابه جا كند. اين عين خوش شانسي و سود و منفعت است!
اصلا هم تشكري در كار نيست! همه ي اينها نتيجه ي چيزيست كه نه تشكر مي خواهد نه هيچ چيز ديگر. يك چيزي كه باز آدم بايد خيلي خوش شانس باشد كه نصيبش شود.
شايد هم بهتر است بگويم، خداهه تماشايم مي كند. هوايم را دارد
از من بپرسيد مي گويم نمي توانم به خاطر ِ كسي تغيير كنم. اما اگر به نظرم آدم ِ فوقالعاده اي باشد، نتيجتا نظرياتش هم به نظرم فوق العاده مي آيد و در نهايت دلم مي خواهد خودم را با آنها منطبق كنم، نه چون آن آدم آنها را دوست دارد، چون حالا ديگر خودم هم آنها را دوست دارم
جديدن چيزهايي برايم ارزشمند شده اند كه قبلا به نظرم ارزشمند نبوده اند. شايد با گذشت زمان به چيزهاي ديگري هم علافمند شوم كه قبلا در مخيله ام هم نمي گنجيد!
مي دانيد اسم اين چيست؟ هماني كه مي گويند بازي روزگار!
نگوييد دليلش اينست كه به اندازه ي كافي به خودم اعتقاد ندارم و آدمي هستم كه خودم را با هر شرايطي وفق مي دهم و همرنگ جماعت مي شوم و در افكارم اصيل نيستم و پايه ي فكري ام مشكل دارد و ...
نگوييد كه مي زنم توي ملاجتان! هيچ هم اين طور نيست. دقيقا برعكس است! در طول زندگانيم هميشه تاثير گذار بودم ام تا تاثير پذير. اما گاهي، گاهي، آدم آنقدر خوش شانس است كه يك نفري مي آيد سر راهش كه پر از تاثيرات خوبست. كه حالا، بعد از اينكه خودت توانسته اي خيلي ها را از جايشان جا به جا كني، حالا يك نفر قدرتمند پيدا مي شود كه تو را از درجا زدن خلاص كند و كمي جابه جا كند. اين عين خوش شانسي و سود و منفعت است!
اصلا هم تشكري در كار نيست! همه ي اينها نتيجه ي چيزيست كه نه تشكر مي خواهد نه هيچ چيز ديگر. يك چيزي كه باز آدم بايد خيلي خوش شانس باشد كه نصيبش شود.
شايد هم بهتر است بگويم، خداهه تماشايم مي كند. هوايم را دارد
از من بپرسيد پيچيده ترين موضوع دنيا چيست، مي گويم نه حتي آناتومي بدن انسان، كه رابطه ي بين آدم ها. اينكه آدمها خيلي جاها حتي نمي توانم عشق و نفرتشان را از هم تمييز دهند. بلبشويي است كلا! اينكه نمي شود يك ثانيه بعد را حتي پيش بيني كرد. گاهي هم كه پشت بي زينيم و گاهي هم زين به پشت. در نهايت همه ي اينها خوبست! خيلي خوب:-)
2/22/2009
يك روز بايد بيام يك شعر رو از اول تا آخر اينجا بنويسم و بعد توضيح بدم كه چطور درام ترين و سوزناك ترين شعرهاي تاريخ رو يكي از همين خواننده هاي لس آنجلسي ِ خودمون خونده! و شاهكاره!
از رستوران كه داشتيم برمي گشتيم خونه، من با اون ذهن ِ اون همه پريشونم يكهو كشف كردم شعر داره چي مي گه و اعلام عمومي كردم و فكر كنم يك چيزي تو دل ِ هممون لرزيد!
جمله اينه:
"رازي به با من بودنت، حتي از اين كمتر نشي"
بعد هر وقت به اين جمله هه فكر مي كنم خوب همون طور دلم مي لرزه! وحشت مي كنم!
يك روز ميام توضيح ميدم و آهنگ رو هم آپلود مي كنم تا همتون شريك بشين!
از رستوران كه داشتيم برمي گشتيم خونه، من با اون ذهن ِ اون همه پريشونم يكهو كشف كردم شعر داره چي مي گه و اعلام عمومي كردم و فكر كنم يك چيزي تو دل ِ هممون لرزيد!
جمله اينه:
"رازي به با من بودنت، حتي از اين كمتر نشي"
بعد هر وقت به اين جمله هه فكر مي كنم خوب همون طور دلم مي لرزه! وحشت مي كنم!
يك روز ميام توضيح ميدم و آهنگ رو هم آپلود مي كنم تا همتون شريك بشين!
مصالح مورد علاقه ام آجر است. در مرحله ي بعد مي رسد به بتن و چوب و سنگ آشلار.
سنگ هاي گرانيت براق را دوست ندارم.
همين جوري
سنگ هاي گرانيت براق را دوست ندارم.
همين جوري
2/20/2009
يكي از چيزهايي كه دوست دارم خانه ام داشته باشد يك راهروي تنگ و باريك است! يعني در كنار آن فضاي يك دست ِ دلباز ِ گشاد، حتما بايد يك راهرو وجود داشته باشد براي بعضي مقاصد!
اوهومممم!
اوهومممم!
گاهي آرزو مي كنم اي كاش بيانم به جاي همه ي اين كلمات مي توانست موسيقي باشد! يك زماني كلامم نقاشي بود! يك جاهايي كامل تر و يك جاهايي ناقص تر از نوشتن! اما در نهايت دوست ترش داشتم! آنقدر كامل بود كه وقتي نقاشي هام را تماشا مي كنم كاملا يادم مي آيد!
واقعا!
يك نگاهي به اطرافيانتان بيندازيد! ببينيد هر كدام از آدمها چه راه حلي انتخاب كرده اند براي بيان خودشان! كساني هم هستند كه بيانشان فقط زبان است و كلمات و تازه همان هم ...
نقد نمي كنم ها! دارم كتبي فكر مي كنم
واقعا!
يك نگاهي به اطرافيانتان بيندازيد! ببينيد هر كدام از آدمها چه راه حلي انتخاب كرده اند براي بيان خودشان! كساني هم هستند كه بيانشان فقط زبان است و كلمات و تازه همان هم ...
نقد نمي كنم ها! دارم كتبي فكر مي كنم
من، وقتي 12-13 سالم بود
ديروز تلويزيون رو روشن كردم و از قضا همون موقع داشت يكي از آهنگاي خيلي قديمي ِ "بك استريت بويز" پخش مي كرد: "كوييت پليينگ گيمز ويد ماي هارت"
كوچيك كه بوديم با خواهره مي مرديم برا اين آهنگه! اعتراف بزرگ اينكه مي مرديم برا "بك استريت بويز". البته خواهره نمي مرد. دوست داشت! هيچم نونور و اين حرفا نبوديم! بعد بين همه ي اين 5 تا اگر گفتين من كدوم يكي رو از همه دوست تر داشتم؟!
نيك كارتر!!!!!!!!!!!!!!!! بعد اين چندين سالي كه اون كليپاي قديمي رو تماشا نكرده بودم، خوب هي فكر مي كردم اين "نيك" بايد خيلي چيزي بوده باشه كه من اون همه دوستش داشتم ديگه! ولي ديشب خوب شوكه شده بودم كه يعني به نظر من اين خوشگل بوده؟!؟!؟! يعني واقعا به نظر من اين خوشگل بوده؟!؟!؟! اييييين؟!؟!؟! و قاه قاه به خودم ِ اون موقع ها مي خنديدم كه بايد عجب موجودي بوده باشم!
بعد با خودم فكرتر كردم كه ببينم الان از كي خوش ترم مياد؟ ديدم 180 درجه سليقم تغيير كرده! 180 درجه! البته نه اينكه الان بدم بياد ها! اما خوب اينكه اون موقع به نظرم اين موجو آخرش بوده، ... عجيبه!
كوچيك كه بوديم با خواهره مي مرديم برا اين آهنگه! اعتراف بزرگ اينكه مي مرديم برا "بك استريت بويز". البته خواهره نمي مرد. دوست داشت! هيچم نونور و اين حرفا نبوديم! بعد بين همه ي اين 5 تا اگر گفتين من كدوم يكي رو از همه دوست تر داشتم؟!
نيك كارتر!!!!!!!!!!!!!!!! بعد اين چندين سالي كه اون كليپاي قديمي رو تماشا نكرده بودم، خوب هي فكر مي كردم اين "نيك" بايد خيلي چيزي بوده باشه كه من اون همه دوستش داشتم ديگه! ولي ديشب خوب شوكه شده بودم كه يعني به نظر من اين خوشگل بوده؟!؟!؟! يعني واقعا به نظر من اين خوشگل بوده؟!؟!؟! اييييين؟!؟!؟! و قاه قاه به خودم ِ اون موقع ها مي خنديدم كه بايد عجب موجودي بوده باشم!
بعد با خودم فكرتر كردم كه ببينم الان از كي خوش ترم مياد؟ ديدم 180 درجه سليقم تغيير كرده! 180 درجه! البته نه اينكه الان بدم بياد ها! اما خوب اينكه اون موقع به نظرم اين موجو آخرش بوده، ... عجيبه!
احتمالا از حالا به بعد بيشتر بنويسم! و احتمالا يك سري پست هاي بي ربط هم داشته باشم! بي ربط يعني مثلا در مورد معماري!
از چند روز ديگه بايد شروع كنم به تمرين براي امتحان اسكيس و حتي شايد پست هام تحت تاثير اين موضوع هم قرار بگيره! مي خوام اين مدت و اين تمرينا برام هم پربار باشه! هم بهم خوش بگذره! هم بعدنا بتونم ازشون استفاده كنم!
بايد تو اتاقم هم يك تغيير مبلمان ِ بزرگ بدم و متناسبش كنم با اين تمرينا! احتمالا دراور رو ببرم بيرون و عوضش يك ميز تحرير ديگه هم بيارم تو اتاق، و تختمو با يك تخت ِ محض ِ رضاي خدا كوچيكتر عوض كنم! شايدم اصلا يك اتاق ديگه برا خودم آماده كنم!
يه نمه ذوق و شوقي دارم براي همه ي اينا كه نمي دونم آيا با واقعيت مطابقت داره يا نه! شايد در عمل همه ي اينا خيلي نفس گير و پر استرس باشه! احتمالا هر كركسيون ِ پر از ايراد حسابي كفرم رو در بياره ونا اميدم كنه! اما خوب بالاخره اين طاووسيه كه بايد به خاطرش راه هندوستان رو برم! :-) و خوشحالم كه تصميم گرفتم راهشو برم!
يكي از بزرگترين چيزايي كه سر ذوقم مياره اينه كه موزيك هم ميتونه همراه همه ي اين تمرينا باشه! حتي بعضي استادامون موزيك رو توصيه هم مي كردن! هه هه! حالا فرصت طلبا مي تونن از اين جمله سوء استفاده كنن و ربطش بدن به گل و بلبل بودن معماري و الخ!
پ.ن. دلم مسافرت ميخواد! يك مسافرت به يكي از اين شهراي رنگي رنگي كه رنگ ِ سبزش غالب باشه! آبي هم فراوون داشته باشه! آبي دريايي! و من خوشحال باشم! نه مثل دفعه ي قبل ويرون! و آب تني هم داشته باشه! از اين چتراي رنگ و وارنگ هم!
فعلا كه گمون نكنم خبري باشه!
از چند روز ديگه بايد شروع كنم به تمرين براي امتحان اسكيس و حتي شايد پست هام تحت تاثير اين موضوع هم قرار بگيره! مي خوام اين مدت و اين تمرينا برام هم پربار باشه! هم بهم خوش بگذره! هم بعدنا بتونم ازشون استفاده كنم!
بايد تو اتاقم هم يك تغيير مبلمان ِ بزرگ بدم و متناسبش كنم با اين تمرينا! احتمالا دراور رو ببرم بيرون و عوضش يك ميز تحرير ديگه هم بيارم تو اتاق، و تختمو با يك تخت ِ محض ِ رضاي خدا كوچيكتر عوض كنم! شايدم اصلا يك اتاق ديگه برا خودم آماده كنم!
يه نمه ذوق و شوقي دارم براي همه ي اينا كه نمي دونم آيا با واقعيت مطابقت داره يا نه! شايد در عمل همه ي اينا خيلي نفس گير و پر استرس باشه! احتمالا هر كركسيون ِ پر از ايراد حسابي كفرم رو در بياره ونا اميدم كنه! اما خوب بالاخره اين طاووسيه كه بايد به خاطرش راه هندوستان رو برم! :-) و خوشحالم كه تصميم گرفتم راهشو برم!
يكي از بزرگترين چيزايي كه سر ذوقم مياره اينه كه موزيك هم ميتونه همراه همه ي اين تمرينا باشه! حتي بعضي استادامون موزيك رو توصيه هم مي كردن! هه هه! حالا فرصت طلبا مي تونن از اين جمله سوء استفاده كنن و ربطش بدن به گل و بلبل بودن معماري و الخ!
پ.ن. دلم مسافرت ميخواد! يك مسافرت به يكي از اين شهراي رنگي رنگي كه رنگ ِ سبزش غالب باشه! آبي هم فراوون داشته باشه! آبي دريايي! و من خوشحال باشم! نه مثل دفعه ي قبل ويرون! و آب تني هم داشته باشه! از اين چتراي رنگ و وارنگ هم!
فعلا كه گمون نكنم خبري باشه!
2/19/2009
2/18/2009
اشتراک در:
پیامها (Atom)
